ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

خرید ماشین

امروز 2شنبه است و 91.9.6وسارینا خانوم امروز ٣٨ هفته است در در شکم مامان فریباش جا خوش کرده و انگار قصد بیرون آمدنم نداره شیطون.بابا هادی صبح ساعت 8 با دوستش حمید رفتن کازرون برای خرید ماشین ومن هم ساعت 5ونیم باید برای معاینه پیش دکترم میرفتم تا ببینم برای زایمان طبیعی مشکلی ندارم .از صبح بادسردی می آمد وعصر شروع به باد و طوفان و رعدو برق کردو برق ما از ساعت 5 قطع شد و باباهادی هم ساعت 5و10دقیقه رسید خانه و ماشین پراید131ELخریده بود و با ماشین خودمان رفتیم و دکتر دکتر معاینه کردو گفت برای زایمان طبیعی مشلکی ندارم و ما آمدیم بیایم سمت ماشین باباهادی جای ماشین گم کرده بود اینقدر ما خندیدیم بعدش رفتیم برای من و مامان بزرگ ملیحه و خودش از 4راه ول...
7 آذر 1391

بدون عنوان

سلام دخترم بهترینم خیلی دلم برات تنگ شده منو باباهادی واسه اومدن داریم لحظه شماری میکنیم هر باری که لگد میزنی اینقدر خوشحال میشیم بابا هادی سرش میذاره روی شکمم و میگه بیا دیگه خسته شدم .امسال اولین سالی بود که تو دختر شیطون توی شکم من بودی وبا باباهادی رفتیم شمع زنی از صبح باران شدیدی می آمد تا ظهر وما ظهر ساعت 3ونیم رفتیم بیرون با ماشین تا یکم بگردیم و بندرگاه هم رفتیم اونجاهم بارون خوبی می آمدبخاطر باران تعزیه اجرا نکردن و ما برگشتیم و ساعت 6 آمدیم خانه و ساعت 9 رفتیم شمع زنی در خیابان ششم بهمن و کلی عکس انداختیم و فیلم گرفتیم و شمع روشن کردیم راستی مچ دایی میثم هم گرفتیم بعد رفتیم سمت عباس علی اونجا هم باز شمع روشن کردیم و عکس گرفتیم ...
7 آذر 1391

روز تاسوعای حسینی91.9.4

سلام دختر نازم چطوری شیطون خانوم امروز شنبه 91.9.4روز تاسوعاست و تو 37هفته و 6روز که توی شکمم هستی ولی اگه خدا بخواد تا 1هفته دیگه بیشتر اونجا نیستی بعدش دیگه بجای شکمم توی بغلم هستی باباهادی اینقدر خوشحال هی میگه زود بدنیا بیا خستم شده هروز که از خواب بیدار میشه میاد بوست میکنه و بهت سلام صبح بخیر میگه و نازت میکنه. من و باباهادی اصلا باورمون نمیشه در هفته آینده قراره پیشمون باشی دیگه روزای آخر مجردی من و باباهادی که 2نفری بیرون میرفتیم از این به بعد هرجابریم تو زودتر از ما اونجایی راستی امروز صبح س 6 یه بارون تندی زد که آب همه خیابانهارو گرفت همش خداخدا میکردم تا شب بند بیاد که بتونیم شب واسه ی شمع زنی بریم بیرون تا س8 صبح بارون اومد الانم...
4 آذر 1391

کنار تو فقط آروم میشم

کنار تو فقط آروم میشم ‚ پرازدلشوره ام هر جای دیگه ⁄ تو تقدیر منی بی لحظه ای شک ‚چشمات اینو بهم هر لحظه میگه ⁄ تو میخندی پراز لبخند میشم ‚ تموم زندگیم خوشرنگ میشه ⁄ صدای پای تو توی خونه هر روز‚ واسه من بهترین آهنگ میشه ⁄ تو که باشی همه دنیا شبیه آرزوم میشه ‚ روزای سرد تنهایی تو که باشی تموم میشه ⁄ چقدر خوشبختی نزدیک کنار من که راه میری ‚ از این دنیا رها میشم تو که دستام میگیری ⁄ تو که خوشحال باشی خوب خوبم ‚ دیگه اززندگی چیزی نمی خوام ⁄ حالا که دست تو توی دستام ‚ چه فرقی میکنه کجای دنیام ⁄ با عشق تو همه دنیا ب...
2 آذر 1391

مناسبتهای سال91 که سارینا توی شکم مامان فریباقایم شده بود.

سلام عسلم چطوری چوچولوی خوشمزه من امروز 91.9.1روز 4شنبه است و تو الان37هفته و روز 3اما هنوز داخل شکمم هستی ولی دیگه روزهای آخری که توی شکم مامان فریبات قایم شدی شیطونی میکنی بالاخره تا 1یا 2 هفته دیگه باید بیای بیرون.باباهادی میگه من سارینارو باتو تنها خونه نمیذارم می ترسم از بس بوسش کنی تا من از سر کار ظهر بیام خونه چیزی از لپ های تپل مپلی سارینا واسه من نذاشته باشی .خب سارینا امروز میخوام از اول فروردین سال91 تا به امروز  برات بنویسم که در چه مراسم و مناسبتهایی همراه من و بابا هادی بودی ولی کسی تورو نمیدیده چون توی شکم من بودی .91.1.1 لحظه تحویل سال.91.1.13 که سیزده بدر بود.91.2.6شهادت حضرت فاطمه(س). 91.2.23 ولادت حضرت فاطمه(س) که رو...
1 آذر 1391

آخرین سونوگرافی9 ماهگی

سلام فرشته کوچولو و شیطون من امروز 91.8.29روز 2شنبه است و تو الان 3٦هفته و 6 روز که توی دلمی وقتی شیطونی میکنی اینقدر خوشحال میشیم راستی دیروز رفتم سونو گرافی تا آخرین سونوگرافی 9ماهگیم انجام از ساعت 10 صبح داشتی شیطونی میکردی تا ساعت 11 که رسیدیم مطب ولی توی مطب هم باز از شیطونی کردن دست بر نداشتی اینقدر دوست داشتم زودتر ببینمت تا اینکه نوبتم شد و با بابا هادی رفتیم داخل دکتر گفت شکر خدا همه جات سالم بعد استخوان رانت و سرت و دست و پاهات نشون داد که مشت کرده بودی آخرسرهم گفت رشدت خیلی خیلی خوب بوده تو 3230گرم بودی و باباهادی به آقای دکتر میگفت من چیزی نمی بینم دکترهم بهش گفت چندهفته صبر کن بعد خودش رنگی و از نزدیک میبینی .بابا هادی خیلی عجله...
1 آذر 1391

فیلم یادگاری از وسایل اتاق سارینا جون

سلام دختر شیطون تپل مپلی خودم امروز 91.8.26 و ساعت 2ظهر و من و باباهادی آماده شدیم تا از وسایلهایی که برای تو خریدیم فیلم بگیریم و برات نگه داریم تا بعد که بزرگ شدی ببینی چه وسایلای خوشگلی برات خریده بودیم و بعد اگه خداخواست خودت صاحب نی نی کوچولو شدی نشون بچه هات بدی بوس بوس کوچولوی من و بابا هادی منتظرت هستیما فقط یچیزی چون میخوام طبیعی به دنیا بیارمت قول باید بدی زود بیای بیرون تا من زیاد درد نکشم باشه هوای مامانت داشته باش سارینا باشه ...
27 آبان 1391

اولین بارون

سلام دختر نازم الهی قربونت بشم خسته شدم پس کی دنیا میای تا بخورمت جیگرم امروز 91.8.24و روز 4شنبه است امروز از صبح داره بارون خیلی خوبی میاد و اولین بارون سال 91 که تو توی شکمم هستی هوا خیلی عالیه عصرمیخایم با خاله فرزانه بریم یکم پیاده روی کنیم.تو الان در هفته 36و3روز هستی وزنت2750 گرم است و قدت36سانتیمتر است و تو دراین هفته توانایی تغذیه شدن از راه مکیدن را تکمیل یادمیگیری ...
27 آبان 1391

به امید دیدن تو ای بهترینم

میگذرد لحظه ها لحظه های بی تو بودن و ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد....دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تندتر از همیشه سپری شوند ولحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم زودتر فرا رسد....لحظه دیدار یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی.....نفسی تازه دلی عاشق تر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است....میشمارم تک تک ثانیه هارا‚مینشینم به انتظار طلوعی دیگر و حسرت روزها لبخند و شادی را میکشم....به امید دیدن تو ‚به امید رسیدن به تو و امید بودن تو در کنارم زنده ام....با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت‚تو بسوی خوشبختی و من بسوی دنیایی دیگر....میگذرد تمام این لحظه ها و باز من به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست .... ای بهترینم... ...
20 آبان 1391

چیدن اتاق سارینا

از وقتی وسایل سیسمونیت را خریدیم واسه چیدنشون لحظه شماری میکردم تا اینکه روز 5شنبه 91.8.18 ساعت 30„9شب نصاب آمد و تختت نصب کرد و تا ساعت 11 شب طول کشید و فردا صبح که روز جمعه بود 91.8.19از ساعت 11 مشغول تمیز کردن تخت شدم تا ساعت 12 که بابا هادی اومد و لباسهایت را درون کشوی تختت گذاشتیم اینقدر خوشحال بودیم که هرچقدر بگم بازم کمه تمام عروسکهایت را گذاشتیم روی تختت کوچولوی من همه چی آماده  شده واسه تو دختر نازمون حالا فقط باید لحظه شماری کنیم ببینیم تو کی به دنیا میای و صدات توی خونه بپیچه. ...
20 آبان 1391